نی نوای سراج را دوست دارم. دوست داشتنی از جنس کودکی ها، آن هنگام که چه گوارا شدن و کاسترو را دیدن نهایت رویا بود. روزهای جنگ بود و  از آزادی خرمشهر خاطره ی خوشی داشتم. اشک که نه گریه ی شوق مامان، تنها باری بود که مامان را این قدر جوان دیدم. می خندید و با دیگران در خیابان شادی می کرد. گفتم ما که از خرمشهر نیستیم، مامان گفت خرمشهر که از ما است. با همه ی کودکی چیزی در دلم جوشید، چیزی که سالها بعد با آمدن اسرا تجربه اش کردم، وقتی بابا ناگهان در میانه ی خیابان از ماشین پیاده شد و به طرف جمعیتی رفت که اسیر که نه آزاده ای را بر دوش می آوردند. در آغوش کشیدش، بوسیدش، انگار که آشنایی را می بیند. آن روز پرسیدم مگر می شناختیدش که جلو رفتید که شنیدم  آشنا نبود ولی با ما غریبه هم نبود، ما را نمی شناخت اما به خاطر ما سالها از ایران دور بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شاید وقتی مامان حسنک کجایی؟ و آرش کمانگیر  برایم می خواند، دلم خواست وقتی بزرگ شدم قهرمان شوم. در خانه قهرمانی یعنی نمره بیست، شاگرد اول شدن و در آخر پزشکی خواندن و این اواخر که از دکتر شدن من ناامید شدند ادبیات فرانسه در سوربن معنای قهرمانی شد. چند سالی بیست آوردم و شاگرد اول شدم اما هیچ وقت پزشکی نخواندم، این سوربن رفتن هم دردسر تازه ای است. اما همه ی این سالها رویای  قهرمان شدن رهایم نکرد.

تمام این سالها شبها در فکر کلاس فردا و امتحان آخرترم بودم. یا باید امتحان می دادم یا امتحان می گرفتم.این اواخر که فکر ناهار فردا هم به کابوسهای شبانه اضافه شد  نفهمیدم کی شغل دیگری انتخاب کردم که دیگر قهرمان نشدم.

 

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
aivaz

دينای عزيز / قهرمان شدن آرش شدن يا بابک شدن نیست هر که / درکارش موفق باشد قهرمان است. / دوست گرامی من قصد نصیحت ندارم / چون متن زیبایی نوشته ای خواستم دو بیت از مرحوم حسین منزوی برایت بنویسم/ حکمم از زمین رها شدن نبود / سرنوشت من خدا شدن نبود / از هزار چوب خیزران یکی / در قواره ی عصا شدن نبود.

aivaz

woooooooooowwwwwwwwwwwwww/ اول شدم ...

ravanparish

رويای قهرمانی هميشه و در هر حال در ما وجود دارد آنچنان که گاهی نمی دانيم کدام رويا از آن ماست و کداميک را خانواده البته عزيز و دوست داشتنی به روح ما تزريق کرده اند اما روياهای کوچک و بزرگی هم هستند که تنها ازآن من واقعی مايند و بايد آنها را ارج نهاد و بذرشان را مراقبت کرد تا به بار بنشيند.

نرگس

جانا سخن از زبان ما می گويی

sara

بايد زودتر می اومدم ديدنت دينا جان. به هر حال هوارتا از لطفی که بهم داشتی ممنون. در مورد لينک هم خودت تصميم مي گيری. من خوشحال می شم ولی از پيدا کردن دوستای جديد خوشحال تر ميشم

marjan

سلام به دينای عزيز اميدوارم خوب باشی وهميشه موفق و قهرمان حداقل برای خودت چون اين مهمتره...