من ایرانیم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پاره پاره شدن ایرانم، نه کابوس روز و شب من که بسیاری از ایرانیان است. هر بار تنمان به جدایی پاره ای می لرزد و باز که زمان می گذرد، آتشها به زیر خاکستر می روند. چونان کودکانی می مانیم که هر شب با صدای داد و فریاد پدر و مادر به خواب می رویم و شب کابوس جدایی شان می بینیم و تا باز صبح فردا چه خیالی داشته باشند.

این بار آذربایجانمان را برآشفته اند. یکی نقشی می کشد برای خنده، و آن دیگری آن را دستاویز می کند تا حسابهای کهنه را تسویه کند. جمعی خسته از فشار زندگی، همین که مجالی برای فریاد یافته اند، همنوایشان می شوند، بی آن که بدانند دعوا بر سر چیست، آیا موضوع واقعیت دارد، آیا قضیه را درست متوجه شده اند؟ هیزم تازه به هیمه می آورند و آتش را گسترده تر می کنند. یکی به تاریخ کشور می تازد و به افتخارات ملی توهین می کند و آن دیگرانی به هم نوایی می نویسند و می نویسند و برای خود تاریخی، کشوری و هویتی می سازند، دروغین. در طبل تو خالی خویش می کوبند و هر چه صدایش بلندتر دروغ خویش را بیشتر باور می کنند. بیچاره مردمانی که به ساز ناسازشان می رقصند.

دوستی مرا به امضای اعتراضی به یکی از این نوشته ها دعوت کرد. دوست من  چرا باید به چنین افرادی اهمیت بدهیم؟ چرا باید ما هم بر طبلشان بکوبیم؟ آنان محتاج این توجه هستند. هرچه بیشتر واکنش نشان دهیم، آنان راضی تر می شوند. تا دیروز کسی نه از سایتشان خبری داشت و نه از دکتراهای افتخاری شان.   امروز هرکدام قلمی به دست گرفته اند و چیزی می نویسند. عجیب هم نیست که درنوشته هایشان غلط نوشتاری ( به کلمه تلالو دقت کنيد)هم پیدا شود. بی مایه اند و از کوزه همان برون تراود که در اوست. بیایید به این بازی اهمیتی ندهیم  تا باز به کنج تاریک خانه های خویش بازگردند.

ایرانی به هر زبان که تکلم کند، فارسی را می شناسد، دوست دارد. حافظ می خواند و در مرگ سیاوش می گرید. سرمست از دلاوری های بابک، در کنار ارس ماهی سیاه کوچولو را دنبال می کند تا به ساحل اروند رودش بیابد. از نخلی رطبی می چیند و تا دل کویر به جستجوی  ارگی می رود که سالهاست باد نام ایران را در گوشش می خواند. باز در هیرمند است که ماهی خویش می یابد. تا سر برگرداند آبی خلیج فارس را می بیند که بارها از بلندای دماوند و سهند تا تخت جمشید، از گنبد طلای رضا تا نخلستان های جنوب، نامش را فریاد کرده است تا همه ی آنانی که  در تاریک خانه های خویش فرو رفته اند، بدانند. بدانند که ایرانی به خلیج فارس زنده است. ایرانی به کردستان، خوزستان، آذربایجان، بلوچستان، خراسان، خزر، کویر و کوهش زنده است. بدانند که تا ایران نباشد، آنان دریوزه ی درب خانه ی دیگرانند. بدانند که ایران برای همه ی ایرانیان مقدس است. دیروز خاکش را از وجود ناپاک دشمن پاک کردیم و خرمشهرمان را باز پس گرفتیم؛ نه امروز و نه هیچ روز دیگری که خورشید باز از پشت گنبد طلا به قصد خواب در پشت نخلستان های جنوب از آسمان ایران بگذرد، به هیچ کس اجازه نمی دهیم خاکمان را آلوده سازد و یا ذره ای از آن را از ما بگیرد.   

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
توت فرنگی

من هم ایرانیم،‌خوب حالا که چی؟

محبت

سلام دينا جان. من هم ايرانيم و روزآزادسازی خرمشهر را شبيه تو به خاطر دارم. من در خوزستان زندگی می کردوم و جنگ را تا اعماق روحم احساس می کردم اما شاد و کودک. اين روزها گاهی دلم تنگ همان دوران است که غم ما از جنس غمهای اين دوران نبود. اخلاقيات و باورها نه از نوع ايدئولوژی زده در روح و جان ايرانی رسوخ داشت و حالا............ چه سخت است اين گونه بودن. سبز باشيد.

جواد

تا حدودی با شما موافقم. در ضمن خطابم در آن اندر حکایت عمومی نبودندی. چون این بیم برفت، آن اصلاح بکردندی... با سپاس، سلام برسانید

آیواز

ما هم ايرانی هستيم و به همين خاطر هست که روزنامه اين مملکت به مليت ما توهين می کند و هيچ مسئولی واکنشی نشان نميدهد . و اعتراض ترک ها را با بازداشت کردن جواب می دهند . واقعا عجب مملکتی ! نه ؟ دینا جان ببخشید که اینطور شروع کردم اما تو سهند نوشتی و من که دامنه سهند هستم برایم بسیار سخت است این توهین عده ای که .... بگذار بماند . اما من با تمام وجود آذربایجانی بودن خود را جار می زنم .متنی که نوشته بودی بد نبود خوشحالم که نوشته ای از شما دیدم موفق باشی .