این روزها، بدجوری، از همه چیز دل کنده‌ام. روزی، ایران همه چیزم بود. بار آخری که راهی فرودگاه بودم، علیرضا عصار می‌خواند که وطن تمام سهم ما از دنیاست.

آن روز، دل دل می‌کردم بروم بمانم، یا بروم برگردم. انگار، فال بگیرم. این را که شنیدم با خودم گفتم حتما برمی‌گردم.

اما، امروز که نه مدت‌هاست با خودم می‌گویم کاش آن روز عصار چیزی نمی‌خواند!

این جدایی نادر از سیمین بدجوری آینه‌ی زندگی ماست. آن‌قدردور و بر سیمین می‌بینم که شک می‌کنم به وجود جایی به نام وطن و حسی به نام وطن‌پرستی!

این سیمین‌ها بچه‌های همین آب و خاک‌اند. غریبه نیستند. از همین آب و هوا جان گرفته‌اند. و حالا،این خاک ریشه‌هایشان را خشک کرده‌است. حالا، دست و پا می‌زنند تا جایی برای نفس کشیدن بیایند.  حالا، شاخه‌های نورس، نمی‌دانند همراه مادر تا ناکجای آسمان بروند یا بمانند روی همین خاک تا شاید روزی به آنها هم جان بدهد.

این روزها، دلم تنگ همه‌ی سیمین‌هایی است که رفته‌اند یا چمدان می‌بندند و ته دل آرزو می‌کنم، حالا که می‌روند کسی در گوششان نخواند وطن یعنی سهم ما از دنیا.

ما، سال‌ها پیش دینمان را به این وطن ادا کردیم. کودکی‌ ما جایی میان پناهگاه و کلاس درس گم شد. همیشه، ترس امتحان داشتیم، همیشه، ترس مقبول بودن داشتیم. با همه‌ی کودکی‌مان می‌دانستیم باید درخشید، باید اول شد و کسی در گوش ما نخواند که به گل‌های کنار جاده هم نگاهی بکنیم. همین که زنده‌ایم، یعنی هستیم و این کافی است. کسی به ما نگفت زندگی مسابقه‌ی دوی سرعت نیست. اما، از همان بچگی می‌دانستیم سهم ما از این دنیا مسابقه‌ی دوی سرعت با مانع است.

کودکی کرده و نکرده، درد پیری گرفتیم. آن همه مانع و آن همه شتاب برای اول شدن، برای برنده شدن، برای هزار چیز خواسته و ناخواسته شدن پیرمان کرد.

حالا، آن همه سیمینی که می‌روند، دینشان را به این خاک ادا کرده‌اند. خوب دویده‌اند، خوب بوده‌اند و خوب پیر شده‌اند. حالا، با همین اندک رمق می‌خواهند خودشان را به گوشه‌ای بکشند و حتی منتظر نمی‌مانند ببینند حالا وطن برایشان چه خواهد کرد!

خوشحالم که در نسلی به دنیا آمدم که این‌گونه سریع و بی چشم‌داشت، در همان کودکی، بی آن که بدانی قاعده‌ی بازی چیست، کارمان را برای وطن کردیم. حالا، دنبال سهممان از این دنیا هستیم!

دست من، دست ما خالی است، کسی سهم ما را ندیده‌است؟

/ 6 نظر / 16 بازدید
درخت ابدی

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی‌ست شریف نتوان مرد به خواری که من آن‌جا زادم سوختن و ساختن دستورالعمل زمانیه که چاره‌ی دیگه‌ای نیست.

odin

جایی که من زندگی می‌کنم وطن یعنی امنیت، یعنی رفاه اجتماعی و شبکه دوستی و خانواده. نه با سیاست مدل ما کار دارند و نه با اخلاقیات و مسائل شخصی‌ای مثل دین. هرجای دنیا هم که بروند و با هر کسی سر و همسر و معشوق شوند، برش می‌دارند و می‌آرند همین‌جا. بعد طرف یا خوشبخت بوده و حس می‌کند چه بدبخت شده که مجبور است با این آب و هوا و خلق و خوی مردم بسازد یا بدبخت بوده و این‌جا را می‌کند وطن برای خودش و می‌تازد که سال‌های نبودش در این خاک را هم جبران کند. این‌جا مردم می‌روند و یکی یا بیشتر برمی‌گردند. مثل چینی‌ها. چینی‌ها در تمام دنیا موج می‌خورند اما درس‌ شان که تمام شود برمی‌گردند چین. دولت‌شان هم امکانات تحصیل بیرون از چین را به آن‌ها می‌دهد که برگردند و به کشورشان خدمت کنند. اما ایرانی‌ها...هنوز نمی‌توانم با اطمینان بگویم، اما جایی اگر یک ایرانی متخصص می‌گوید من برمی‌گردم، من یکی باورم نمی‌شود که برگردد، و باورم نمی‌شود که از روزی که برگشته با شک به برگشتش فکر نکند. وطن برای من خیلی پیچیده است، فقط خاک و نان سنگک و محبت خانواده نیست.

بتسی

عالی بود

پریا

دینا گاهی وقتها اخبار و اطراف جوری است آدم از زندگی سیر می شود به قوب سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد

الهه

زندگی ما واقعا مسابقه دوی سرعته...فقط به جلو نگاه می کنیم . به اطرافمون و زمانی که در اون هستیم توجهی نداریم...آخر سر چه ببریم و چه ببازیم حسرت زمانهایی رو میخوریم که نتونستیم استفاده کنیم و اطرافمون رو ببینینم.... دلم از اینجا گرفته...گاهی اوقات فکر میکنم اگه از اینجا برم همه چی درست میشه ولی نمیدونم دلتنگی اونجا به کثیفی اینجا می ارزه یا نه؟

الهه

به قول پریا...به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد زندگی نکنیم چیکار کنیم [چشمک] شاهزاده خانمت رو از طرف من ببوس[ماچ]