روز شروع جنگ یادم نمی‌رود، روز آزادی خرمشهر، شکست حصر آبادان، روزی که پسرخاله معاف شد و خاله همه‌ی طلاهایش را توی حرم ریخت، روزی که اسم کوچه‌ها و خیابان‌ها عوض شد، روزی که سه طبقه زیر زمین چشم باز می‌کردیم و روزی که از برگشتن به خانه خوشحال بودیم. صدای آژیر قرمز و سفید، صدای ضدهوایی، بمب و هزار چیز دیگر که بچگی ما شد. فرار، شب تا صبح بیرون شهر، سه ماه ندیدن خانه، مدرسه رفتن در شهر دیگر و هزار چیز دیگر که بچگی ما شد. ترس، ترس و ترسی که یادم نمی‌رود.

ولی یادم هم نمی‌رود که خیلی ها به خانه برنگشتند، خیلی خانه‌ها سالم نماند و خیلی از خاله‌ها برای همیشه حال و حوصله‌ی استفاده از طلا را از دست دادند، چون خیلی از پسرخاله‌ها از زندگی معاف شدند. خیلی روزهاست که بعد از هزار سال هم از خاطرمان پاک نمی‌شود. فقط آفرین به آنها که از زندگی معاف شدند تا ما هنوز در بازی باشیم!

/ 5 نظر / 6 بازدید
فاطمه

و من... اصلا آن روزها را به یاد نمی آورم...[ناراحت]

درخت ابدی

دوره‌ی وحشتناکی بود. شاید ضد خاطرات دونستنش به‌تر باشه.

جوینده

خیلی دوست داشتم حداقل فقط یکروز جنگ یا حتی یک ساعت یا پنج دقیقشو ببینم

javad

خدایش قشنگ نوشتی