ديشب ياد « داينا يخي و آقاي باغبان»‌( حسين محب اهري) افتاده بودم. همان دايناسور صورتي كه سعي داشت يك عيد يخ زده را گرم كند. عيدي كه هفت سينمان را در بقچه كرديم و از ترس موشك  آواره  شهرها شديم. عيدي كه از چند ماه قبلش مدرسه نرفته بوديم،‌ تهران نبوديم و هر روز بي تاب پخش اخبار بوديم،‌ انگار مي گفت كه خانه مان سالم است. كه تا وقتي بازنگشتيم به برپابودن سقف و ديوارهايش ايماني نداشتم!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چه روزهايي بود. از همه ي آن روزها ترس از هر صداي ناگهاني و چند بيت آخر شعري در يادم مانده است كه داينا يخي مي خواند:

« ...

من كي ام؟

باد بهارم،‌

پيك رنگين بهارم

به چه خوشبو شده دنيا،

پس تويي، باد بهاري

نو بهار آمده اينجا!»

كاش مي شد همه ي شعر را جايي پيدا كنم، جايش در كتاب كودكي ها خالي مانده است.

/ 3 نظر / 8 بازدید
بهزاد

سلام...امروز اتفاقا داشتم با همخونه‌ایم در مورد موشک بارون تهران و ماجراهامون در اون ایام صحبت میکردم...دوران تلخی بود با خاطراتی که اگر چه به سیاهی میزنه اما لذت یادآوریش ، به هر تلخی میارزه...یادمه من کلاس اول ابتداییمو تو یه ده اطراف چالوس رفتم و جالب این بود که کلاس اول اونجا ۱۲ یا ۱۳ شاگرد داشت ، ۸ تاشون تهرانی...

راه میانبر

خبر تازه چه گویم، نوبهار آمده اینجا/تا رسد باد بهاری، باز کن پنجره ها را ...

سارا

من این ترانه رو از دوستام دوران مدرسه شنیده بودم !..همون زمان با هم حفظ شده بودیم و میخوندیم! تا امروز هم که 25 سالمه یادمه !! ... من اینطور یاد گرفتمش: چه کسی بود که ناگه به در و پنجره ها زد بی خبر از همه دنیا به دل خسته ما زد(!!) من کیم؟باد بهارم پیک رنگین بهارم شادمانم ، سرحالم خبر از غصه ندارم به چه خوشبو شده دنیا!! پس تویی! باد بهاری؟؟ خبر تازه چه داری؟ خبر تازه چه گویم؟ نو بهار آمده اینجا فصل سرما به سر آمد باز کن پنجره ها را... باز کن پنجره ها را