آمریکا که بودم، فرصتی دست داد و یک روز از موزه ی ناسا در هیوستون دیدن کردم. خیلی جالب بود، همان لباسهایی که زمانی فضانوردان آنها را پوشیده بودند و در فضا گشت زده بودند، آن جا بود و می شد گرد و غبار فضا را بر رویشان دید. حتی می شد با یک فضانورد عکس گرفت، البته فضانورد  واقعی که نبود؛ کسی لباس مخصوص را پوشیده بود و در محوطه گشت می زد. به هرحال کاچی به از هیچی!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ولی چیزی که بیش از همه برایم جالب بود و شاید تنها فرصت در زندگی ام، لمس تکه ای از ماه بود. قطعه  سنگی از ماه  را داخل محفظه ای گذاشته بودند و تنها می شد با نوک انگشت لمسش کرد. آن لحظه برایم جادویی بود و نمی دانم چرا یاد سهراب افتادم آن جا که از معنای زندگی می گوید؛ برای سهراب زندگی « فکر بوییدن گل در کره ای دیگر»*است و حالا زندگی برای من لمس خاک یک کره ی دیگر است. حس غریبی است. دستم که به سنگ خورد، سبک شدم و خودم را در ماه دیدم. هنوز در خلسه ی سفر به ماه بودم که حس کردم چیزی نوک انگشتم را فشار می دهد. ترسیدم، خواستم انگشتم را بیرون بکشم که صدایی آرام به گوشم رسید:« خیلی از آشنایی با شما خوشحال شدم!»

سنگی این همه راه آمده بود تا با آدمهای روی زمین دست بدهد.

*صدای پای آب، سهراب سپهری

/ 2 نظر / 3 بازدید
بتسی

سلام! عاليه که زود آپ ديت می کنی! به یکی از اونایی که خودت می دونی شدیداٌ احتیاج دارم! مرحمت بفرمایید لطفا!

javad shokri

منم کره ماه می خوام.........من ماه........راستی تو را بخدا اگه بلاگرولينگ استفاده نمی کنی...پينگ کن که من بفهمم آپ کردی