امروز حسابی باران می بارید و آن قدر ابر در آسمان بود که می شد تمام آرزوها را در آسمان دید. هر ابری شکلی داشت و می شد هر تکه اش را به تکه ای از آرزوهایت وصل کنی و بعد دنبالش کنی و ببینی سرانجام آرزویت به کجا می رود. با اولین بارانی که به سرت می خورد، چتر را باز کنی و بعد یاد سهراب بیفتی و بخواهی کمی زیر باران تن را بشویی و به یادش بگویی: چترها را باید بست! چتر بسته را عصای دست کنی و آن قدر آرام زیر باران قدم بزنی که وقتی به خانه برسی، و هر تار موی خیست گواهی باشد بر آرزویی که با ابر آسمان گره خورده بود. بعد باز آرزوهایت را در بخاری بجویی که از لیوان چای داغ بلند می شود. چای را مزه مزه کنی تا باز کجا آرزوهایت را بازیابی! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 3 نظر / 9 بازدید
مامان پروانه

سلام فسقلی...................هنوز قصد نداری مارو خاله کنی؟؟ دلم برات تنگ شده..........

مامان پروانه

دينا جون .............ديگه عکستو واسم نمی فرستی؟؟ تو ايميلم؟؟

همصدا

سلام زیبا مینویسی به منم سری بزن