حال این روزها!

این روزها، حال خوشی ندارم. حس می‌کنم چیزی از این مردم راه گلویم را بسته‌است.

خیلی سعی می‌کنم، دست‌کم، وقتی دخترک کنارم نشسته‌است، کمتر شکوه و شکایت کنم، ولی گاهی نمی‌شود. همان‌طور که در صندلی‌اش نشسته‌است، داد می‌زند آقا برو کنار! حتی او هم دیگر خیلی از ناهنجاری‌های این جامعه را می‌شناسد. می‌داند که اگر جایش را در صف تاب خوب نگه ندارد، حتما کسی هست که جایش را بگیرد. خوب می‌داند باید بدود، باید مراقب باشد، حتی می‌داند از پلیس هم باید ترسید.

این روزها حال خوشی ندارم. فکر می‌کنم همه در حال آزار یکدیگر هستیم. آن طرف، کسی همه‌ی عقده‌هایش را بر چند زن بی‌دفاع خالی می‌کند و چند روز بعد، میلیون‌ها نفر برای به دارکشیدنش هورا می‌کشند تا باز کجا عقده‌هایشان را بر دیگری هوار کنند.

به قول دوستی از زندگی بین مردمی می‌ترسم که وقتی به بوسه‌ی دو عاشق نگاه می‌کنند، نفرت در چشم دارند و صبح زود، برمی‌خیزند تا شاهد اعدام کسی باشند، کسی مثل خودمان، کسی از جنس ما، کسی که شاید روزی هم‌بازی ما بوده، کسی که روزی، مثل همه‌ی ما به دنیا آمد، مثل همه‌ی ما تشنه‌ی محبت بود، گیرم در این جنگل آشفته کسی سیرابش نکرد و خودش هم نفهمید چطور این عطش را فرونشاند.

حال خوشی ندارم و می‌ترسم. می‌ترسم از تمام عطش‌ها و سراب‌ها.

/ 1 نظر / 9 بازدید
درخت ابدی

شک ندارم که جامعه‌ی سالمی نداریم. هر طرفش رو که در نظر بگیری اسفناکه. این وسط، بعد از خودمون، دلم واسه بچه‌ها می‌سوزه که باید به چه چیزایی عادت کنن.