کودک خيابانی

 

ديروز، زير باران

روزنامه هايت خيس شد.

روز پيش از آن

زير نيزه ی تيز آفتاب

گل صد برگ تو پژمرده شد.

فردا را نمی دانم،‌

ولی هر روز

در هجوم سيل  توهينها

در آماج نيزه ی تحقيرها

متاع کودکی ات

سرمايه ی زندگی ات

غرور و هستی ات

همه بر باد می رود.

ديروز

فال حافظی از تو خريدم.

آن قدر دنبالم آمدی تا فالم را باز کردم.

خواندم،

خنديدم،‌

ته دل گفتم:

اين هم از فال ما؛‌

((بخت خوب،‌

يار شفيق

يک مسافر در راه.))

آه!حتما يار سفر کرده ام می آيد.

(( دشمنان در خواب

مرکب مراد رهوار.))

اين همه از آن من؟!

پيش خود خنديدم،

خواستم پاکت فال را جايی از سر وا کنم،‌

دست تو پيش آمد

مثل يک خواهش

در نگاهت اما

چيز ديگر بود،‌

شوق يافتن يک گنج.

تو به من گفتی:

خانم! فالت را می دهی به من؟

فال من؟!

بخت من؟!

از تمام اين فال

يک مسافر در راه

من را بس.

باقی

هرچه که هست

مال تو

فال تو.

تو فقط خنديدي،

تو دلت می خواست يک روز

فالی برای خود داشته باشی.

ولی افسوس!

کو سوادی

تا که فالت را بخوانی!

فال را برايت خواندم،

باز هم خنديدی

از ته دل

با صدايی تا اوج فلک

انگار خواستی

بخت خفته را بيدار کنی.

/ 5 نظر / 2 بازدید
مامان امیر مهدی

دينا مشکوک می زنی ها ببينم مسافر توی راه کيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سیدعباس سیدمحمدی

In the name of God. Hello. Bertrand Russell, Authobiography, London and New York: Routledge, 1995, Chapter 9 (Russia); p. 332: "In Majorca, I began a great quarrel which raged for many months through many changes of latitude and longitude."

سیدعباس سیدمحمدی

به نام خدا. سلام عليکم. و آقای ويژه را هم سلام برسانيد. گمان کنم بلکه تقريباْ مطمئنم قبلاْ وبلاگ شما را ديده بودم و حتا کامنت هم گذاشتم. يادم است گفتم من تصور کردم «ابيراهي» است (مفهومي در فيزيک) ولی ديدم «آبی رهايي» است. ــ از «انگليسی زبان» سوال کرديد؟ ــ با احترام.

روان پریش مزمن

سلام دينا جان. باز هم حس های پاک و ناب جاری د رکلامت که بی گمان ريشه در داشته های روحی ات دارد. سبز باشی

یک دوست

سلام فقط می توانم بگویم عالی بود