تمام سال گذشته را به دنبال چيزی دويدم و هر بار چون ماهی از دستم ليز می خورد. هر بار که فکر می کردم ماهی به دمش رسيده است،‌آن چنان در عمق آب پنهان می شد که گويی نبوده است و نيست. و باز گشتن و گشتن و از هر گوشه ای تحفه ای آوردن و يادی را به جا گذاشتن.

و اين بازی تا لحظه ی آخر هم ادامه داشت که خواستم شمع سفره ی هفت سينمان را روشن کنم که به ناگاه خاموش می شد. ضرب ثانيه ها می گفتند که زمان نيست و باز دست اميدوارم ملتمسانه شعله را از کبريت طلب می کرد تا به سر شمع بگذاردش. و شد آن چه خواستم حال شمع خاموشم دگرگون شد و حال من نيز اميدوارم. در دل اميدی دارم و می دانم دستانم نيز همراهم خواهند بود هر چند اگر همه بگويند ديگر دير شده است.

/ 2 نظر / 3 بازدید
آدينه بوک

سال نو مبارک! آدينه بوک، سالي سرشار از موفقيت و سلامتي براي شما آرزو مي کند.

koochi

دینا ، ممنون از پیام پر مهرت .. من درست حدس زده ام؟ آیا ما روزی توی یک سرویس مدرسه نبودیم ؟؟ هرجا هستی ، سالت خوش ... ارکیده