از خیابانی رد می‌شدم. خودم را از میان ماشین‌ها رد می‌کردم. ناگهان حس کردم چیزی پشت سرم فروریخت. برگشتم.  هجوم ماشین‌ها سایه‌ام را زیر گرفته‌بود. پای رفتن نداشتم. سایه‌ام نقش زمین شده‌بود. همیشه روی زمین بود ولی این بار فرق داشت. در خود فرورفته بود. مثل سایه‌ی پشته‌ای خاک. نمی‌دانستم چه ‌کنم. مردم در حال عبور، بی لحظه‌ای درنگ، با موبایلشان از من و سایه عکس می‌گرفتند. ماشین‌ها بوق زنان از کنارم می‌گذشند. بلند شدم که بروم. سایه‌ای تکان نخورد. تکه‌های سایه‌ام را جمع کردم. شما می‌دانید کجا سایه بند می‌زنند؟

/ 7 نظر / 7 بازدید
ماشا

سلام دوست عزیز. کوتاه و زیبا و تاثیرگذار بود.لذت بردم. منتظرت هستم که به کلبه تنهایی من بیایی و چینی ترک خورده تنهاییم را بشکنی.به امید دیدار.

هومن

حظ کردم. کافکایی بود. حتی طنز آخرش[گل]

هومن

اشتباه نشه. منظورم از "طنز" خند‌ه‌داربودن نیست، نگاهیه که توشه[لبخند]

شیما

من میدونم که کجا سایه بند میزنند[چشمک]...

asal

[زبان]

asal

بعضی وقتها تنها دلخوشی زندگی ام خوندن حرفهای توست.لطف کن بنویس.