بازگشت

به خانه باز گشتم. سفر آن قدر کوتاه بود که دل از دیدن آنانی که هوایشان را کرده بود، سیر نشد. و سفر آن قدر طولانی بود که دل هوای خانه کرد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

باز به خانه برگشتم و دلم تنگ خانه ای شد که در ایران جا گذاشتم. از این همه دل دادن و دل کندن بیزارم. نه اینجایی ام و نه آنجایی. جایی میان این دو دست و پا می زنم تا کجا دستاویزی بیابم.

رسیده نرسیده خودم را به کتابفروشی های خیابان انقلاب رساندم. سینه را از بوی دود و کتاب پر کردم. هیچ جا لذت کتاب خریدن از روبروی دانشگاه را ندارد. جمعیت موج می زند، اتوبوسی دودش را به صورتت می پاشد و کتافروش دوره گردی، کتابهای نایابش را حراج می کند؛ همان کتاب هایی که کمی آن سو ترهم می یابی شان! دست به دیوار می گیرم و از پله پایین می روم. دنیایی است اینجا، بوی کتاب، بوی بچگی ها! آن روزها که نه شهر به این شلوغی بود و نه مامان و بابا به این گرفتاری، هفته ای یکبار همه ی این مغازه ها را می گشتیم. آن قدر آمده و رفته بودیم که می شناختنمان، آن قدر که سالها بعد از آن روزها، در مسیر دانشگاه آقایی مرا صدا کند و باز شناسدم. همان کتابفروش قدیمی ته پاساژ، نمایشگاه کتاب کودک با آن همه کتابهای نابش در آن قحطی کتاب کودک! قصه های من و بابام! یادم باشد سال دیگر که به ایران رفتم، بخرمش، از آن خاطره های ناب است، مثل کتابی از فرانک مشیری که اسمش یادم رفته است، شاید قصه های من بود. « قصه های مجید» را هم که آن روزها روی کاغذ کاهی چاپ می شد،  از همانجا خریده بودم. چه روزهایی بود!

پسری داد می زند، کتاب زبان و هنوز از کنارش نگذشته ای که آرام زیر گوشت می گوید، کتاب ناياب هم داریم.

خوب است، هنوز همه چیز پیدا می شود.

هنوز به اندازه ی یک سال بوی کتاب در سینه نبرده ام که باید بروم. وقت تنگ است!

روز آخر یادم می افتد مامان و بابا را دل سیر ندیده ام، پریا می گوید کاش دیرتر می آمدی تا اینقدر دلتنگت نمی شدیم. دانیال، برادری که راهش که به ایران از من هم دورتر است، چند سالی است از خانه دور است و به قول پوریا تکلیف آدم با او مشخص است، وقتی رفت می دانستیم تا چند سال نمی آید. اما من تکلیفم با خودم هم روشن نیست، می روم، هوایی می شوم، برمی گردم، دلتنگ می شوم!

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
ناهید

سلام ،امیدوارم خوب باشی من هم چندین سال پیش همچین حسی را داشتم ، ولی باور کن بعد از اینکه در یکجا ثابت شدی ،دلت برای همین دل دادن و دل کندن ها تنگ میشه.

از زندگی

سلام خانم دينای عزيز همان ديدار کوتاهمان هم موجب دلتنگی ی ما نسبت به شما شده است. والدين گرامی تان را نمی دانم. از آشنايی با شما و ديدار خوبی که داشتيم خيلی خوشحال شدم. اميدوارم هميشه موفق و شادمان باشيد. به اميد ديدارهای آتی

راه میانبر

واقعا توصیف دقیقی است از انقلاب. من هم که تهران میرم تقریبا همچین حسی دارم. بعید میدونم هیچ چای دنیا برای کتاب خریدن و فروختن، جایی عجیب تر از انقلاب وجود داشته باشه.