سرگرم یک مکالمه‌ی تلفنی است و در این بین تا باز حرفی برای گفتن بیاید، می‌پرسد:« بچه‌ها چطورند، بزرگ شدند؟»

دخترک با عجله خودش را به او می‌رساند و می‌گوید:« بگو، منم بزرگ شدم!»

 

رویش را برمی‌گرداند و حرفش را پی می‌گیرد.

 

دخترک گوشی تلفنش را برمی‌دارد و می‌گوید:« من بزرگ شدم!»

/ 4 نظر / 10 بازدید
پانته آ

نمی دونم داستان کوتاه بود یا خاطره ولی به هر حال، راست میگه واقعا داره بزرگ میشه. [قلب]

شکیبا(علی)

سلام دوست من. دنیای ساده ایست در عین حال با پیچیدگی های خاص خودش. گاه می گوید دوستم دارد و گاه نشان می دهد که نه. غرق در خیالاتم می شوم. روزهای اول آشنایی مان بود. مدام در گوشم می خواند که دوستم دارد. الان 18 سال است که از آن روزها می گذرد. -این 5 شنبه که دارم میام سر خاکت،برات گل نیلوفر میارم. همونی که دوست داشتی. [گل][گل][گل]

هومن

گاهي كه بچه‌ها را مي‌بينيم كه زود بزرگ مي‌شوند فراموش مي‌كنيم كه خودمان زود پير مي‌شويم.

روژينا

منم هي تو تلفن هاي مامانم دخالت مي كنم!!! البته بسي بزرگ تر از اينم كه بگم بگو منم بزرگ شدم! ت