بچه که بودم آخر انتظارم آمدن عید بود و روزشمارم تعداد دفعاتی بود که باید به حمام می رفتم؛ هربار از مامان می پرسیدم تا عید چند بار دیگر باید به حمام بروم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بزرگتر که شدم تقویم به دست شدم و صفحات تقویمم پر از عدد و ستاره شد به یاد روزهایی که در انتظارشان هستم. از ستاره ی تولد بابا یک ماه و یازده روز که بگذرد به ستاره ی تولد مامان می رسم و در این راه از دو ستاره گذشته ام: ستاره ی دانیال و نازنین همسر. و خط ستاره ها را اگر بگیری قبل ستاره ی عید به ستاره ی دوقلوها می رسی.گاهی آن قدر صفحات ستاره دار تقویمم زیاد می شوند که بین آنها گم می شوم و تا به خود بیایم  از کهکشانی گذشته ام و نفهمیده ام.

ولی گاهی ستاره هایی دردستم دارم که نمی دانم به کدام روز بچسبانمشان. مثل ستاره ی گل دادن گلدانم. مدتها بود منتظر گل دادنش بودم. بالاخره ستاره اش را سه روز پیش به تقویم چسباندم. از این جور ستاره ها زیاد دارم. ستاره هایی که چند روزی در دستم می مانند تا روز مناسبی برایشان پیدا شود. اما برای یک ستاره خیلی نگرانم. مدتها است در دستم مانده است و می بینم که هر روز کم سوتر می شود. کاش زودتر روز مناسبش پیدا شود.

 

/ 4 نظر / 4 بازدید

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را ا نيس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صدمدرس شد

Farshooshtar

سلام انتظار.. انتظار.. انتظار... ميدونی؟ الانتظار اشد من الموت! شايد خلقت جهان هم به انتظار خدا بستگی داشته باشه.. اگه خدايی باشه!