آدم بودن

دیروز، بعد از ظهر، فرصتی پیدا شد تا به برخی خریدها و کارهای مربوط به خانه برسیم. آقای پدر، به قول خودش، در اختیار خانه و خانواده بود. همین نزدیک خانه بودیم، یعنی خیلی در خیابان‌ها پرسه نزدیم. دو صحنه دیدم:

 یک: چهارراه فرمانیه

پیرمردی، شصت ساله، سر چهارراه گل می‌فروشد. صدای التماسش به خانم راننده‌ای توجهم را جلب کرد. « خانم! تو رو خدا همین دو شاخه را از من بخر، بذار نون ببرم خونه» و بعد دو شاخه رز را روی داشبورد ماشین انداخت. چراغ سبز  بود و ماشین رفت. پیرمرد دنبال ماشین دوید. کمی پایین‌تر از چهارراه، پولش را گرفت. حسابی عرق کرده‌بود و رنگ به رو نداشت.

دو: میدان ارتش

دور میدان ارتش، بقالی و قصابی و میوه‌فروشی هست که معمولاّ خرید هفتگی را آنجا انجام می‌دهم. نزدیک است. دور میدان، جلوی مغازه‌ها، همیشه ماشین‌ها اریب پارک می‌کنند تا تعداد بیشتری ماشین جا شود. توقف همین تعداد ماشین، حتی به صورت اریب، باعث راه‌بندان نمی‌شود. دیروز، برای خرید رفته‌بودم که دو افسر پلیس سر رسیدند و از یک کنار تمام ماشین‌هایی را که جلوی مغازه‌ها پارک کرده‌بودند جریمه کردند. جالب این است که فقط ماشین‌های جلوی مغازه‌ها را جریمه کردند و به ماشین‌هایی که کمی آن طرف‌تر ایستاده‌بودند کاری نداشتند. بگذریم که چقدر توهین شنیدند و چقدر کارشان بی‌منطق بود. واضح است دیروز هم برگ جریمه‌هایشان را پر کردند و هم مغازه‌دارها از ترس از دست ندادن مشتری این دو را راضی خواهند کرد.

 

بارها وبارها، شاهد تخلف‌های مرگ‌بار یا حداقل آزاردهنده‌ی راننده‌ها در خیابان بوده‌ام، بی آن که پلیسی آن اطراف باشد و به دادم برسد. یک‌ شب زمستانی، تنها با دخترک به خانه برمی‌گشتم که با راننده‌ی مستی تصادف کردم. ماشینش پلاک هم نداشت. ترسیدم از ماشین پیاده شوم. چند بار با 110 تماس گرفتم. یک بار گفتند افسر می‌فرستند. یک بار گفتند به ما ربطی ندارد، یک بار هم مرا به جایی وصل کردند و صد البته کسی گوشی را برنداشت. نیم ساعت بعد، برادر پسرک سر رسید. عذرخواهی کرد. یک هفته‌ی بعد هم ماشینم سالم و سلامت در پارکینگ بود. حدود یک ساعت از لحظه‌ی تصادف تا حرکت دوباره زمان گذشت ولی هیچ پلیسی ار آن جا رد نشد. چند شب بعد تولد دخترک بود. یک مهمانی کوچک خانوادگی! پلیس 110 آمد. من دعوتشان نکرده‌بودم.

 

زمانی، هر شغل و حرفه‌ای آبرو و اعتباری داشت و به خصوص کسی جرات توهین به پلیس را نداشت. توهین به آن دو افسر، نتیجه‌ی کار خودشان بود، چرا که مردم خر نیستند.

 

تاسف خوردم بر ایرانم و بر مردمی شریف که چنین شده‌ایم. با خود گفتم واژگانی چون امنیت اجتماعی، تامین اجتماعی، احترام اجتماعی، آسایش اجتماعی را در کیسه‌ای بگذترم و شب ساعت نه بگذارم دم در. اما با آدم بودن چه کنم؟

/ 10 نظر / 8 بازدید
مهدی

دینا خانم سلام من تصادفا وبلاگ شما را پیدا کردم و چندتا از پست هائی که گذاشته بودید خواندم. واقعا از سبک نوشتنتان و صداقتی که در کلامتان هست لذت بردم. تعدادی از نوشته هایتان را برای همسرم خواندم و او هم خیلی خوشش آمد، مخصوصا یکی از نوشته هایتان که مربوط بود به اولین روزهای تولد دخترتان و غربت بیمارستان. چون ما هم چند سالی در کشوری دیگر این غربت و مخصوصا دلتنگی های هنگام بیماری و بیمارستان را تجربه کرده ایم. من وبلاگ شما را در لیست سایتهای محبوبم قرار داده ام و سعی می کنم مرتبا سر بزنم . برای شما و خانواده کوچک و صمیمیتان آرزوی خوشبختی دارم[گل]

فرید صلواتی

دوست خوبم سلام . شما را به شنیدن آلبوم حقیر به نام "قناری حصاری " دعوت می کنم[گل]

شکوفه

سلام هی...........................................

هومن عباسپور

همه چيزمان را از دست داده‌ايم. كِي مي‌شود بعضي چيزها را باز به دست بياوريم؟! يعني هستيم كه ببينيم؟

سحر.ا (بانوی آبی پوش سابق)

سلام دوست قدیمی من از گذشته ها به این جا رسیدم از روی ردپای بچگی خوشحال میشم تو ششمین جشن تولد بلاگم همرام باشین [پلک]

اهمه ما در طول روز از این قبیل صحنه ها می بینیم انقدر زیاد که سر شدیم و شاید بی هیچ توجهی رد می شویم.متاسفانه [گریه]

مهدی

سلام ایمیلتان را چک می کنید؟ من درمورد برخی آثارتان نظراتی گذاشته ام . خوشحال می شوم آنها را مطالعه کنید موفق باشید

مهدی

سلام ایمیلتان را چک می کنید؟ من درمورد برخی آثارتان نظراتی گذاشته ام . خوشحال می شوم آنها را مطالعه کنید موفق باشید

دینا

آقای مهدی! ایمیلم را چک می کنم ولی چیزی از شما دریافت نکرده ام. dinak55@yahoo.com

اینجوری

ما هم از این افسران همانگونه خوردیم. پس تنها نیستید. یک مطلب جدید در این رابطه میزارم تو بلاگم خواستید سر بزنید.