گاهی آن قدر غرق در روزمرگی می شوم که يادم می رود برای چه زنده هستم.

يادم می رود کجا هستم، چه بايد بکنم، و چه نبايد!

يادم می رود همه ی بار آسمان بر دوش من نيست و می توانم لختی بياسايم بدون اين که دنيا بلرزد.

می توانم  بخندم بی آن که ترکی بر احساس نازک گل بيفتد.

 می توانم  بی هراس از بيماري، ميوه ای از شاخه بچينم و همان جا بخورم.

می توانم در سرما به قصد بوييدن گلی که در زمستان بوی بهار می دهد، بی شال و کلاه به خيابان بروم.

می توانم تمام مقاله های ترجمه نشده را به سطل کاغذهای باطله بسپارم و ديگر کار نکنم.

می توانم به کسی نامه ننويسم، جواب تلفن را ندهم.

می توانم تاريخ تولد همه را فراموش کنم.

می توانم برای سفر هفته ی آينده فقط لباس تنم را با خود ببرم.

می توانم همه ی اين کارها را بکنم ولی باور کن نمی توانم از کنارت بی تفاوت بگذرم.

تو عادت يکنواخت روزها را گرفتي،‌

حالا چگونه به وجودت عادت کنم، آن طور که به حضور گلدان لب طاقچه عادت دارم؟

چگونه غبار از رويت نگيرم؟

من هر روز در تو خود را می جويم،‌ بايد غبار از رويت بگيرم. من، خود را در تو می بينم!

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
مانی

تو عادت يکنواخت روزها را گرفتي ... چقدر پر معنا...به به

فرنوش

ممنونم که به من سر زدی و تسلیت گفتی. قسمت جدید نوشته ام. در ضمن متنت خیلی زیبا بود. منو با خودش برد. کاش فرصت داشتیم کمی به خودمان فکر کنیم.می دونی، به نظر من خیلی وقته که عشق گم شده.

فهيمه

نوشتي : " من هر روز در تو خود را مي جويم " درست برعكس من كه : " هرروز در خود او را مي جويم" هميشه با من هست ولي اويي كه من مي خواهم نيست . يك " او " ي غريب است عجيب و غريب و كاملا ناشناس و دست نيافتني.