روزهایی در زندگی هست که خاطره اش هیچ گاه از ذهن نمی رود. روزهایی که از پس سالها، همچنان یادشان تازه است. گویی که تنها روزی از آنها گذشته است و گذر سالها را نمی بینی. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سوم خرداد برای من از آن روزها است. شاید تنها کسی که با من در این خاطره باشد، دانیال، برادرم باشد، چه او هم مانند من چیزی از جنگ و روزهایی که بر ما می رفت، نمی دانست و با همان چشمی مامان را دید که من دیدم.

جنگ کودکی ام را اشغال کرد. آن قدر کوچک بودم که ادبیات جنگ را نمی فهمیدم. تنها صدای آژیر بود که می شناختم. روزی که بابا شیشه ی پنجره ها را چسب می زد، بی هراس از آن چه بر ما می گذشت، سرخوش بازی کودکانه مان بودیم و ما هم به دیوارها چسب زدیم. یادت هست؟ ولی ترس را فهمیده بودیم. روزی که مهرآباد را بمباران کردند و بابا زودتر از همیشه به  خانه آمد، با همه ی کودکی ترسش را دیدم. شب، چراغ های خاموش و درهای بسته و پرده های کشیده، و باز هراسی که در دلها بود. اخبار از جنگ می گفت و نیروهای خودی، و نمی دانستم خودی ها  کیانند. آن روزها، روزهای دلهره بود. بسیاری به جرم به زبان آوردن نامی در زندان بود و با همه ی کودکی این را خوب فهمیده بودم که نباید همه چیز را به زبان آورد. و باز فکر می کردم خودی هم از آن کلمات است.

ولی آن روز با همه ی روزها فرق داشت. مامان گریه می کرد. دستهایش می لرزید. برای اولین بار صدای رادیو را بلند کرد تا آن جا که خانه حجم صدا را تاب نیاورد. پنجره ی اتاق را باز کرد. یادت هست از ترس این که مبادا ما از پنجره بیفتیم همیشه آن پنجره بسته بود. یادت هست آن روز هم جرات نکردیم میوه ی ممنوعه را بخوریم و از پنجره به بیرون خم شویم؟ تنها باری بود که مامان بی آن که به لباس تنمان توجهی کند ما را بیرون برد. خودش هم فقط روسری به سر کرد و آن لباس جدید را که مانتو می گفتند، نپوشید. بیرون غلغله بود. همه ی ماشین ها بوق می زدند. مردم می خندیدند.  سربازی روی ماشین در حال حرکتی ایستاده بود و پرچم ایران را تکان می داد. دست مامان را محکم گرفته بودم. مامان هنوز گریه می کرد. هموا تاریک شد و ما هنوز در خیابان بودیم، همه بودند. آن شب بی آن که چراغی را خاموش کنیم یا دری را ببندیم، تلویزیون را روشن کردیم. همان صدای همیشگی که از نیروهای خودی می گفت، گفت: خرمشهر آزاد شد.

برای من تا سالها آزادی خرمشهر، اشک شوق مامان بود و سربازی که روی ماشین پرچم تکان می داد. خیلی بعد ممد نبودی را شنیدم و دانستم سالی خرمشهرمان را ربوده بودند و محمدهایی رفتند تا باز آورندش. خرمشهر آمد ولی محمدها  نیامد.

« آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش،

کارها صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.»*

  آرش کمانگیر، سیاوش کسرایی

 

/ 0 نظر / 4 بازدید