او اول به سراغ يهودی ها رفت،‌من يهودی نبودم،‌اعتراضی نکردم. پس از آن به لهستانی ها حمله برد،‌من لهستانی نبودم،‌اعتراضی نکردم. آن گاه به ليبرالها فشار آورد،‌من ليبرال نبودم،‌اعتراضی نکردم. پس نوبت به کمونيستها رسيد، کمونيست نبودم،‌اعتراضی نکردم. سرانجام  او به سراغ من آمد،‌هرچه فرياد زدم،‌کسی نمانده بود که اعتراضی بکند. ترس و نکبت رايش سوم،‌برتولت برشت

/ 2 نظر / 3 بازدید
آیواز

سلام/ دينای عزيز با خواندن اين مطلب ياد داستانی افتادم که در کودکی خوانده بودم به نام سه گاو ُُ؛ منتظر مطلب بهتری از خود شما بودم وبلاگ شما يکی از وبلاگ هايی است که هميشه مطالب خوبی در آن می خوانم موفق و ژيروز باشی راستی من اول شدم

تینا

من درد در رگان‌ام حسرت در استخوان‌ام چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام پيچيد. سرتاسر ِ وجود ِ مرا گويي چيزی به هم فشرد تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد جوشيد از دو چشم‌ام. از تلخي ِ تمامي ِ درياها در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم. همیشه رها باشی آبی رها