عصر هنوز در خانه را باز نکرده بودم که متوجه سرو صدای عجیبی از داخل خانه شدم. گوشم را به در چسباندم، صدای چند تا بچه می آمد. فکر کردم شاید پنجره را باز گذاشته ام و صدا از بیرون می آید. در را که باز کردم جا خوردم. صدا از داخل خانه بود و تا جایی که به یادم می آمد صبح که از خانه بیرون می آمدم بچه نداشتم. به دنبال صدا وارد اتاقم شد. بچه های مادر هفت بچه سرخپوست و شازده کوچولو روی میزم مشغول بازی بودند. با آویز گردن بندم که گوی کوچکی بود، فوتبال بازی می کردند. مرا که دیدند هرکدام به طرفی  فرار کردند و پشت وسایل روی میزم پنهان شدند. مانده بودم با این همه کار و حالا هشت تا بچه چه کنم که مادام بوآری سرش را ازلای کتاب بیرون آورد و گفت:« لباس هایت را عوض نکن، به بچه ها قول داده ام عصر که تو آمدی ببریمشان بیرون، کمی دور بزنیم» و منتظر پاسخ من نشد. با عجله لباسهای شازده کوچولو را مرتب کرد و رو به مادر هفت بچه سرخپوست کرد و گفت:« زود تو هم بچه هایت را آماده کن!». خيلی خوشحال شدم که هم شازده کوچولو مادر پيدا کرد و هم مادام بوآری صاحب فرزند شد. بعد از‌آن ماجرا خيلی افسرده شده بود.

/ 3 نظر / 6 بازدید
مامان امير مهدی

دينای گلم با تاخير تولدت مبارک اگر تونستی شماره ای را برای اف بزار بهت زنگ بزنم خيلی دلم برات تنگ شده

مهدی...*** ای آفتاب...***

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! من هم آپم يه سری بزن