ظرف های تلنبار شده از دیروز، جای خالی در آشپزخانه ی کوچک خانه ام نگذاشته اند. ده صفحه را هم باید تا آخر امشب ترجمه کنم. قابلمه ی خالی روی اجاق گاز را هم تا ظهر باید از غذا پر کنم. فقط یک چیز این وسط به من امید می دهد تا یک تنه به جنگ این همه ظرف و کلمه و گوشت و پیاز خام بروم: انوشه انصاری به فضا رفت. خوشحالم. نه به خاطر ایرانی بودنش. وقتی هرجایی غیر از ایران باشی، ایرانی بودن معنای دیگری دارد. خوشحالم به خاطر این که می بینم کسی به آرزویش، یک آرزوی  بزرگ، دور، سخت و رویایی دست یافت. پس من هم می توانم! یادم باشد نان هم باید بخرم!

/ 4 نظر / 6 بازدید
محبوبه

سلام قلمت را دوست دارم به اميد ديدار در فرانسه

همکلاسی قدیميت زهره ت

سلام دينا جان ...کجايی دوست قديمی؟ امروز اولين باره که وبلاگت رو ديدم.......چه بزرگ شديم....اين رو امروز از قد و قامت نوشته هات فهميدم... پاينده باشی...

دینا

زهره جان! این را برای تو می نویسم و امیدوارم دوباره به این جا سر بزنی! خوشحالم که پیدایت کردم،‌ متاسفانه ایمیلی که نوشته ای کار نمی کند. امیدوارم بازهم از تو پیامی داشته باشم.

زهره

نازنين دينا...نميدانی چه خوشحال شدم از پيامت ... شرمنده ! ايميل اشتباه تایپ شده بود!