آپارتمان شماره هفده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

امروز بالاخره ساکن آپارتمان شماره هفده را دیدم. آپارتمان شماره هفده یک طبقه پایین تر از ما دست راست قرار دارد. پنجره دونبشی آن از یک طرف به خیابان باز می شود و از طرف دیگر به محوطه ی بین دو بلوک دید دارد، درست مثل باقی آپارتمانهایی که روی آن قرار دارند. تنها تفاوت در پرده ی پنجره ی آن است که از ایستگاه تراموا هم جلب نظر می کند، حتی بیشتر از پرده ی آپارتمان شماره 28 که پرچم کانادا است. پرده ی پنجره ی آپارتمان شماره هفده تصویر چه گوارا است. اینجا تصویر چه را می توان روی تی شرت خیلی از جوانها دید، جوانهایی که چفیه دور گردن می بندند، صبح ها به دانشگاه می روند، عصردر کافه ها آبجو می خورند و شب درایستگاه های مترو آواز می خوانند. اما تا به حال پنجره ای را ندیده بودم که با برهنگی اش را با تصویر چه گوارا پوشانده باشند. همیشه در خیالم ساکن آپارتمان شماره هفده را دانشجوی سی ساله ای با موهای فرفری و بور می دیدم. عینک گرد می زد و قد کوتاهی داشت. تاریخ می خواند و تمام مدت کتابی در دست داشت. به ظاهرش اهمیت نمی داد و موهایش مثل قابلمه ای روی سرش سبز شده بودند. صبح زود، قبل از آن که پستچی نامه ها را بیاورد، از خانه بیرون می زد؛ برای همین بود که هیچ وقت ندیده بودمش. نمی دانم چرا هیچ وقت فکر نکردم ساکن آپارتمان شماره هفده یک دختر است و یا ریاضی می خواند یا پزشکی یا هر چیز دیگری جز تاریخ!

امروز که درست راس ساعت نه و سی و پنج دقیقه رفتم پایین تا نامه هایم را بردارم، دیدم دسته کلیدی روی قفل در صندوق شماره هفده جا مانده است. دسته کلیدی که تصویر کوچکی از چه گوارا هم به آن وصل بود. خیلی خوب شد، بالاخره فرصتی دست داد تا ساکن مرموز آپارتمان شماره هفده را از نزدیک ببینم. فکر نمی کردم خانه باشد، ولی باید مطمئن می شدم و در ضمن یادداشتی برایش می گذاشتم تا بداند کلیدش پیش من است. جلوی آپارتمان شماره هفده ایستادم . صدای بلند موسیقی تندی می آمد. باورم نمی شد از آپارتمان شماره هفده باشد، فکر کردم شاید از شماره هجده باشد. ساکن آپارتمان شماره هجده پسر جوانی است که همیشه تا نیمه های شب با دوستانش دور هم جمع می شوند و از سر و صدایشان خوابم نمی برد.

چند ضربه ای به در زدم. دود سیگار و صدای موسیقی و دخترک هر سه باهم از در بیرون زدند.فکر نمی کردم کسی در را به رویم باز کند، همین شد که وقتی دخترک در را باز کرد، نفهمیدم چه بگویم. کلید را به او دادم. گرفت و تشکری کرد. تا در را ببندد، سرکی کشیدم تا شاید کس دیگری را هم داخل آپارتمانش ببینم.هیچ کس نبود، باورم نمی شد، بین او و پسرکی ساکن آپارتمان شماره هفده خیال من، خیلی فرق بود.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
برادر توت فرنگي

خيلی جالب بود. داشتم از فضولی ميمردم. من هم خيلی از اين فضوليها می کنم!

دوست توت فرنگی

چقدر تو نخ بقیه ایی!!!!!

فرنوش

سلام. هنوز نوشته ات را نخواندم. فقط اومدم از حرفهای قشنگی که برايم نوشته بودی تشکر کنم. وجود دوستان ناديده ای مثل تو باعث دلگرميه.