آبی رها

پرسپولیس

فیلم پرسپولیس را دیدم. روایت مرجان است که می تواند به نوعی روایت تک تک ما باشد. روایت او روایت کمابیش روایت نسل ما است. برخی انقلاب دیده و همگی جنگ را پشت سر گذاشته. عده ای وطن دوم برگزیده اند و برخی به جبر یا به امر دل در ایران مانده اند. فرق نمی کند کجا باشیم، چند بار به جبر آرایش از صورت شسته باشیم یا در سرزمینی دیگر دلمان هوای چلوکباب کرده باشد. فرقی نمی کند چندبار با حسرت به دوچرخه ای نگاه کرده ایم که گوشه ی انباری خاک می خورد یا جای دیگر به جرم خارجی بودن نگاه های سنگین دیگران را تحمل کرده باشیم. هیچ فرقی نمی کند. نسل انقلاب و جنگ و حسرت و آرزوهای محال هستیم و همه ی اینها را به زیبایی در پرسپولیس مرجان ساتراپی می شد دید. صحنه های انقلاب برای آنان که خاطره ای از آن روزها دارند، تجدید خاطره می کند و برای آن که ندیده اند،  به حد کافی گویا  است. آن قدر که شور مردم را احساس می کنی بی آن که آنجا بوده باشی. اما شاید هیچ صحنه ای دردناکتر از آنجا نباشد که مرجان بی آن که به ایران بازگردد، فرودگاه اورلی پاریس را ترک می کند و در جواب راننده ی تاکسی که می پرسد از کجا می آیی، می گوید از ایران!

   + دینا کاویانی ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

در تایید عرایض شما فرموده بودم که رعایت ادب الزامیست!

   + دینا کاویانی ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

 

باید مسیر پیاده روی ام را عوض کنم. دیگر می دانم تک تک گلهای سرراهم چه بویی می دهند و هیچ اشتیاقی ندارم تا برای بوییدن یک گل تازه خم شوم. خیلی بد است،‌ دچار روزمرگی شده ام!

   + دینا کاویانی ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۱
    پيام هاي ديگران ()