امروز خواب حسابي چادرش را به سر خانه ام كشيده بود. صبح كه ساعت زنگ زد، به زور دستم را از زير پتوي گرم بيرون كشيدم و زنگ ساعت را خاموش كردم. از هفته پيش سرماي اينجا به طور رسمي شروع شد و خانه ي من هم از اين سرما بي نصيب نماند. اين شد كه صبح به عذر سرما چند دقيقه بيشتر زير پتو ماندم؛ وقتي هم كه بيرون زدم آن قدر ديرم شده بود كه نفهميدم چطور لباس پوشيدم و آماده شدم. خواستم بخاري را روشن كنم، ديدم ديگر ارزش ندارد، بايد بروم بيرون. ليوان شيرم را ته صف ظرفهاي نشسته فرستادم، گوشه پنجره را باز كردم و رفتم بيرون. من از پنجره بيرون نمي روم، وقتي خانه نيستم، گوشه ي پنجره را باز مي گذارم تا هواي خانه عوض شود.
خوشبختانه كارم طول كشيد و ناهار را بيرون خوردم. خيلي خوب بود، مزه آن روزهايي را داد كه مدرسه مي رفتم و ده دقيقه از زنگ مي گذشت و معلم نمي آمد و بعد كوتاه ترين يك ساعت و نيم دنيا را مي گذرانديم. به خانه كه رسيدم،پنجره را بستم و بخاري را روشن كردم. سر كه چرخاندم يك طرف صف ظرفهاي نشسته بود، يك طرف كامپيوتر و كارهاي مانده، يك طرف هم مبل و پتو و بخاري و تلويزيون و يك فيلم خواب آور و يك بالش. خيلي در برابر جاذبه بالش و پتو و بخاري مقاومت كردم و آخر كتابم را باز كردم. كتاب چهارصد صفحه اي كه تازه به صفحه ده رسيده ام و خيال دارم تا سه ماه ديگر به همراه دوازده كتاب ديگر بخوانمش و شايد هم....
فردا مهمان دارم، پس خريد واجب است. عصر دو ساعتي خريد بودم كه نتيجه آن چهار كيسه خريد بود. چهار كيسه اي كه دم در به صف ايستاده اند تا به دادشان برسم. از ته يكي از كيسه ها يك بسته دونات بيرون كشيدم و از كمد يك ليوان. فكر مي كنم با اين اضافه وزني كه دارم، بهتر است رژيم بگيرم؛ همين چند تا دونات و يك ليوان شير براي شام كافي است. فقط مي ماند گوشت و مرغ و ميوه كه طبق اصول بهداشتي در گرما خراب مي شوند.
گوشه پنجره را باز مي كنم، چراغ ها خاموش، خودم هم زير پتو! كاش مي شد به همين سادگي يك فكري هم براي تميز كردن خانه و آن سيزده كتاب نخوانده كرد. فردا، فردا حتما يك فكري به حالشان خواهم كرد.
+
دینا کاویانی ; ۱۱:۱۳ ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
هر ماه بر سر تنها جاده ای كه می شناسم به انتظارت می نشينم. نمی آيی و از مسافران ديگر جاده ها خبرم نيست. دلم هوای تازه می خواهد و خبر از مسافران تازه،اين ماه نمی آيم! نشانی را داري، اگر به سر جاده رسيدی تا خانه هم خودت بيا.
+
دینا کاویانی ; ٢:٢٠ ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
عصر هنوز در خانه را باز نکرده بودم که متوجه سرو صدای عجیبی از داخل خانه شدم. گوشم را به در چسباندم، صدای چند تا بچه می آمد. فکر کردم شاید پنجره را باز گذاشته ام و صدا از بیرون می آید. در را که باز کردم جا خوردم. صدا از داخل خانه بود و تا جایی که به یادم می آمد صبح که از خانه بیرون می آمدم بچه نداشتم. به دنبال صدا وارد اتاقم شد. بچه های مادر هفت بچه سرخپوست و شازده کوچولو روی میزم مشغول بازی بودند. با آویز گردن بندم که گوی کوچکی بود، فوتبال بازی می کردند. مرا که دیدند هرکدام به طرفی فرار کردند و پشت وسایل روی میزم پنهان شدند. مانده بودم با این همه کار و حالا هشت تا بچه چه کنم که مادام بوآری سرش را ازلای کتاب بیرون آورد و گفت:« لباس هایت را عوض نکن، به بچه ها قول داده ام عصر که تو آمدی ببریمشان بیرون، کمی دور بزنیم» و منتظر پاسخ من نشد. با عجله لباسهای شازده کوچولو را مرتب کرد و رو به مادر هفت بچه سرخپوست کرد و گفت:« زود تو هم بچه هایت را آماده کن!».
خيلی خوشحال شدم که هم شازده کوچولو مادر پيدا کرد و هم مادام بوآری صاحب فرزند شد. بعد ازآن ماجرا خيلی افسرده شده بود.
+
دینا کاویانی ; ٢:٥٩ ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
