دلم از فاصلهها گرفتهاست، کاش میشد چمدانی بردارم و فردا شب در خانهی دانیال را بزنم که این روزها بیشتر از همیشه دلم هوایش را کردهاست. وای به حال دل مامان و این همه سال دوری!
لعنت به فاصلهها و صف طولانی جلوی سفارت و مهر رد توی پاسپورت! لعنت به همهی آنهایی که این فاصله را ساختند و الان خیلی هایشان همان جا در همسایگی دانیال هستند. لعنت به شما!
اینجا باران میبارد و اگر نمیترسیدم دخترک سرما بخورد همهی پنجرهها را باز میکردم تا همه جای خانه، حتی ته جعبهی خاطراتم هم، بوی باران بگیرد. صدای باد میپیچد،به صفیر متروی پاریس میماند. به سالها پیش برمیگردم، بی خیالیها و پرسه زدن در شتله! دنیایی است! همه هستند، از همه جا! هرکس به دین خود با ساز خود و با رویای خود! میان آن همه شلوغی هرکس خلوت خود را دارد و هرکس بر موجی سوار! عدهای میآیند و دستهای میروند و در این میان صفیر مترو در گوشت میماند و شاید خاطرهای که شبی بارانی، آن سوی دنیا، وقتی از پنجرهی آپارتمانت تهران زیر پایت بدرخشد، به یاد آوریش و بعد هم بعد از سالها یک دانه چای کیسهای با طعم نعنا را که روزی برادرت، آن سوی دنیا، به تو دادهباشد، دم کنی و پنجره را باز کنی و همان طور که باران به صورتت میخورد بنوشی و وقتی دخترک دست به صورتت کشید نفهمد گریه کردهای یا خیس از بارانی! چه تفاوت دارد، خدا را شکر دست مهربانش هست که با سادگی کودکانه صورتم را نوازش کند!
برادر جان! خوشحالم که تو هم دستان کوچکی را داری که صورتت را نوازش کنند!
دلم برات تنگ شده و لعنت به همهی آنهایی که خودت میدانی و صف جلوی سفارت!
مادر
مادر، مادر بزرگم که برایم هزار و یک شب میخواند، خود به خواب قصهها رفت و ما را در حسرت بیداریاش گذاشت.
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است،کاش اندوهی سرنرسیده بود از پس کوه! از پس کوه که نه، از همین جا،جایی همین نزدیکیها!
نه فراموش میکنم و نه میبخشمتان! به خاطر موهایی که یک شبه روی سر یار سفید شد نمیبخشمتان! به خاطر خندهای که روی لبهایم خشکاندید نمیبخشمتان! روزی جایگاهی را که به ناحق از من گرفتید و خود بر آن تکیه زدید پس خواهم گرفت! میدانم آنقدر به برج عاجنشینی عادت دارید که گذرتان هم به اینجا نمیافتد،ولی نوشتم تا جایی عهد خود با خود گفتهباشم! تا کی این چرخ باز بچرخد و آن بار من باشم و گناه نبخشیدهی شما!
میدانم حال دوران دایما یکسان نباشد، ولی غم میخورم به خاطر روز بارانی قشنگی که به کامم زهر کردید! غم میخورم به خاطر خندههای شاد دخترک که نگذاشتید از آن لذت ببرم! غم میخورم به خاطر سالهایی که تلاش کردم و شما به چرخش قلمی و پوزخندی همه را به هیچ گرفتید که خود نابرده رنج به گنجی رسیدید که حتی قدر آن نمیدانید! غم میخورم به خاطر کرسیای که بر آن تکیه زدهاید و جایگاه بزرگان بودهاست نه انسانهای حقیری چون شما!که خود حقیرید و بزرگ را تاب نمیآورید و همین بود که امیدم، نه، حقم را نا حق کردید!
نمیبخشمتان، این را فریاد میکنم و اگر جانی برایم نباشد، نفرت را جایی در خاک پنهان کردهام. روزی نیزاری از خاکم خواهد روید و با اولین گذر باد به آن نیزار، کوس رسواییتان زدهخواهد شد. نه یارای آن دارید که باد را در بند آرید و توان ریشهکن کردن نیها! بترسید، بترسید!
(این یادداشت کاملا شخصی است)
بوی باران، صدای رعد، نور برق، مستم از بوی باران. نفس میکشم نفس عمیق کاری که مدتهاست انجام ندادهام. بوی باران و خاک! بوی زندگی. پرده که در باد بازی میکند پشتم را مالش میدهد. چشم که می بندم خودم را میبینم عصر یک روز پاییزی، اوایل پاییز، آسمان ابری، باران و باد و خنکی، بوی کتاب و دفتر نو، مداد تراشیده و یاد احساسی گنگ که نمیدانم از کجاست و به کجا می رود.
میروم پشت پنجرهی اتاقم، خانهام در نانت که سالها بعد باز همان حس به سراغم آمده بود و باز خودم را آنجا دیده بودم.
پسر همسایه سوت میزند.
ماشینی بوق بوق کنان از دورها می گذرد، وقت عروس بران نیست، همه مهمان خداییم، مهمانیهای زمینی تعطیل.
عاشق بارانم و به قول کسرایی« بوی عطر خاک باران خورده در کهسار».
درختهای حیاط پشتی برگ به هم می مالند و غوغایی به راه انداخته اند.دانه های باران استخر پر آب همسایه را لبریز می کنند. چه سمفونی زیبایی.
صدای درختها همان صدای درختهای نیشابور است، در شبهای تابستان. همان قدر هوا خنک است. ماشینی از دور میگذرد. چشم که ببندم باز دختر بچهای هستم در حیاط خانهی مادربزرگ، خواب از چشم رمیده، گوش به صداهای زمینی سپرده، چشم بر ستارهها دوخته به انتظار شهابی تا آرزویی کند.
بوی باران، پرده خود را به صورتم میآید، بوی خاک می دهد، فکر عید می افتم و خانه تکانی و چقدر روز و کار که تا عید مانده است.
بوی پائیز می آید، بوی صبحهای خاکستری که زمین خیس باران نیمه شب است و عصرهای بنفش که بخار از روی لیوان چایت بلند شود و تو چشم بدوزی به آسمان که رنگ به رنگ است از ابرهای آبستن باران، بوی پاییز می آید. بوی آسمان رنگی، بوی درخت های لخت و برگ های روی زمین.
بوی زندگی می آید، بوی باران می آید!
بعد از مدتها مینویسم و خسته از همهی نوشتههایم. شاید این آخرین بار باشد چه، کسی صدایم را نشنید. دخترک خواب است و شاید همهی مردم شهر! آسمان میبارد و شاید دل من!
در پس هم آغوشی زیبای باران و زمین
غنچه ای بیرون زد.
نسیم گذران که خبر را می برد
سنگ به سنگ،پرچین به پرچین،دشت به دشت
سری هم به د رخانه ی او زد.
صبح فردا زنگ شبنم ها روی سنگ می گفتند:
بهار آمد.
روی پرچین ها
خبر از آمدن روز نو می دادند.
و د ردشت نوایی می گفت:
نوروز رسید!
هشتم مارس
این روزها همه ی زندگی ام را دخترک پر کرده است. حتی وقتی خسته می شوم و دل یاد خلوتهای دونفره و بی خیالی ها را می کند، برای یک لحظه هم نمی توانم زندگی بدون دخترک را تصور کنم. کاش هیچ وقت ققنوس جدایی از خاکسترها سر بلند نکند. فردا، هشتم مارس، روز زن است و این اولین هشتم مارس دخترک است. هشتم مارسی که هنوز در دنیا زنانی هستند که نه تنها نمی توانند به زن بودن خود افتخار کنند که زیر بار زن بودن کمر شکسته اند. هشتم مارسی که هنوز برای زن بودن باید بهای سنگینی پرداخت. جایی زنی به خاطر فریادی که باید به گوش دیگران می رساند، در خانه زندانی شده است. آن سوتر سنگ بر سرش می کوبند تا قصاص گناهی نکرده باشد. کمی آن طرفتر کودک از سینه اش می گیرند، چون می گویند صلاحیت نگهداری فرزند ندارد. چشم می گردانی زنی می بینی بار خانواده بر دوش بی هیچ حقی برای تصمیم گیری چرا که ناقص عقلش می دانند. چشم نبند، به چشم زیبا نمی آید اما باید دید. دخترکم! تا جان دارم تلاش خواهم کرد تا دنیای بهتری برایت بسازم. تلاش می کنم تا به زن بودنت افتخار کنی، آزاد باشی و مختار به تصمیم گیری. تلاش می کنم تا کسی یارای آن را نداشته باشد که حرمت تو را بشکند. اما عزیز دلم، هیچ یک را آسان به دست نخواهم آورد و بدان بهای سنگینی برای آزادی می پردازیم. پس تلاش کن پاسدار خوبی برای دستاوردهایمان باشی. هشتم مارس روزی است که به خودمان، هویتمان و جنسیتمان فکر می کنیم؛ به آنچه که هستیم و آنچه که باید بدان برسیم، به آزادی ها و حقوقی که به دست آورده ایم و به راهی که در پیش است. دخترکم! دوست دارم سالهای سال با آزادی و بی هیچ دغدغه ای هشتم مارس را جشن بگیری! این آرزو نه برای تو که برای تمام زنان و دخترانی است که خود را می شناسند یا در راه شناختن خویش گام بر می دارند! برای زنان است!
یک تشکر
امروز پس از مدتها فرصتی پیدا شد تا کمی در اینترنت بچرخم، ولی نه با فراق بال سابق. دخترک خوابید و من بی خواب شدم. آقای پدر هم که از خستگی و بی خوابی ایم روزها بیهوش شده است. من هم از تغییرات این روزها بی خواب! دخترک زندگی ما را به بخش های چهارساعته و گاه هم سه ساعته تقسیم کرده است. هرکاری بخواهی بکنی باید در فاصله ای باشد که او خواب است یا شکمش سیر! دلم برای زندگی قبلی تنگ شده است، روزهای بی خیالی و بهانه های بی دلیل. از وقتی دخترک آمده است زندگی ما هم تغییر کرده است. نه خواب، نه غذا و نه حتی خانه شکل سابق را ندارد. همه جا حضورش به چشم می آید، از ماشین که حالا نصف صندلی عقبش را صندلی او اشغال کرده است تا حمام که دیگر جایی برای لوازم شخصی خودمان ندارد. دیگر حساب روزها از دستم رفته است و کلی کار عقب افتاده فشار بیشتری به اعصابم می آورد. می خواهم تمام لحظه های حضور دخترک را ثبت کنم. وقتی بیمارستان بودم وقتمان بیشتر بود و آقای پدر از کوچکترین ادای دخترک هم فیلم برداری می کرد یا عکس می گرفت. حالا در این چهار روز که به خانه آمده ایم تمام حواسمان به این است که چه وقت شیر بخورد و چقدر بخورد. دنبال دکتر خوبی برایش می گردم و هزار سوال و نگرانی دارم. تنهایی اینجا هم بدجوری اذیتم می کند. در این بین لطف دوستان مرهم است. هرچند مکالمه های تلفنی چاره ی درد نیست ولی برای لختی غم دوری از خانواده هایمان را از ما می گیرد. برای شب عید نگرانم که نه خانه را آراسته ام و نه هفت سینی به راه دارم. وسایل خانه را کمابیش جمع کرده ایم و با حداقل وسایل سر می کنیم تا خیلی سریع پس از آن که آقای پدر دفاع کرد به ایران برگردیم. حالا قیافه ی خانه و خود ما شب عید دیدنی خواهد بود. اما فرشته ی این روزها یا به قول فرانسوی ها قهرمان این روزهای من آقای پدر است. هیچ وقت اینقدر تحمل و صبر را در وجودش باور نمی کردم. هیچ وقت باور نمی کردم بی هیچ گلایه ای شب از خوابش بزند و با تمام سختی که می دانم برایش دارد، به دخترک برسد تا من کمی بخوابم. این روزها حتی به رساله اش هم کمتر می رسد، می دانم روزهای سخت و پر اضطرابی دارد. تا روز دفاعش چیز زیادی نمانده است و کوهی از کار بر دوشش سنگینی می کند. اما هیچ نمی گوید، شاید اگر حرفی می زد یا گلایه ای می کرد، راحتتر بودم. برای روز دفاعش نگرانم، و او مرا دلداری می دهد که برای شب عید خودش همه ی کارها را مرتب می کند. رضا ی من! ممنونم بخاطر تحمل، صبر و بزرگی ات! دوستت دارم و ....
گاه زخمی که به پا داشته داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است!
این روزها، حال خاصی را تجربه می کنم، گاهی غرق شادی هستم و خیلی زود باز آسمان دلم می گیرد. به خنده ی دخترک می خندم و از سفر یکروزه ی یارم می گریم. خودم هم می دانم سفر یک روزه که دوری نیست ولی این روزها خیلی به وجودش احتیاج دارم، بیشتر از آن که بداند. جمع کوچک دونفرمان با ورود دخترک بزرگتر شد و من هنوز گنجایش این همه خوشبختی را ندارم. این روزها مدام این قطعه از شعر سهراب در ذهنم تکرار می شود: گاهی زخمی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است! تا هفته ی پیش، سنگینی روزهای آخر بارداری بعد مسافت ها را در چشمم هزار بار بزرگتر می کرد و تمام هفته ی گذشته که در بیمارستان بودم، به اندازه ی تمام این سالها غربت و دوری را احساس کردم. لطف دوستانی شامل حالم شد که توقعی از آنها نداشتم، کاری برایشان نکرده بودم و هربار دیدندشان در بیمارستان برای دقایقی باعث می شد جای خالی تمام آنهایی را که دوست داشتم در کنارم باشند، را فراموش کنم. البته بودند کسانی هم که به من آموختند همیشه محبت پاسخ محبت نیست. نمی گویم محبت کردم که پاسخ بگیرم ولی صادقانه می گویم به حضور خیلی ها احتیاج داشتم که نبودند که نخواستند باشند و همه ی اینها چیزی را در درونم شکست. هرچند مرهم دوستان دیگر بود. حالا هم حالات خاص پس از زایمان برایم مثال همان زخم پا را دارد و باقی ماجراها! به جرات می گویم هیچ وقت غربت و تنهایی را تا این حد برایم ملموس نبوده است. نه این که این فرانسوی ها دل ندارند و محبت نمی کنند. برعکس روز اول که باربارا، یکی از دوستان فرانسوی ام با مادرش به دیدنم آمدند، اول تعجب کردم. چون در تمام این سالها تنها یکبار مادرش را دیده بودم، ولی وقتی مرا بوسید و گفت به دیدنم آمده است تا شاید کمی جای خالی مادرم را پر کند، فقط در آغوشش گریه کردم. همه ی مادرها یک بو دارند و می توان در آغوش همگی کمی آرامش جست. ساعتی پای تختم نشست و آنقدر برایم حرف زد تا دوباره خندیدم. دوستان دیگر هم بودند، آنهایی که هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر برایشان مهم باشم که در اوج گرفتاری وقتی بگذارند و به دیدنم بیایند، ولی آمدند! تجربه ی بیمارستان اینجا چیزی متفاوت از فضای بیمارستان های ایران بود. تمام کادر بیمارستان از پزشک تا خدمه، همگی به جرات هزار بار مهربانتر از آنی بودند که در ایران دیده بودم. با این که فرانسوی ها دست کم به نظر می رسد نسبت به ما ایرانی ها خیلی انسانهای خونگرمی نباشند، ولی این یک هفته روی دیگر سکه را هم دیدم. جایی که مسئولیتی را برعهده می گیرند، سعی می کنند به بهترین نحو آن را انجام دهند و چه چیزی برای یک بیمار مهمتر و دلپذیرتر از نگاهی مهربان و حضوری دلگرم کننده. هرساعت از شب و به هر بهانه ای که خبرشان می کردم، می آمدند، با لبخند وارد اتاقم می شدند و آنقدر می ماندند که مطمئن می شدند دیگر مشکلی نیست و هنگام رفتن هم تاکید می کردند که هرچند بار دیگر هم که بخواهم آنها به کمکم می آیند. هربار که رفتارشان را با کادر بیمارستانی ایران مقایسه می کردم، با خودم می گفتم تحمل غربت به تجربه کردن این دوره ی خوب در بیمارستان می ارزید. این روزها سرم به دخترک گرم است و هنوز نمی دانم کجای دنیا هستم. دخترک همه ی برنامه هایم را به هم ریخته است و تا به نظم او عادت کنم، به زمان نیاز دارم و می دانم این روزها را هم به کمک آنهایی که تنهایم نگذاشتند، خواهم گذراند. آشفته هستم و آشفته می نویسم ولی نظم خواهم گرفت و تا آن روز ....
این روزها اعتصاب در فرانسه خبر اول بسیاری از رسانه ها است و طبق معمول هم هرکدام به ذائقه ی خویش بخشی از آن را پررنگ تر جلوه می دهند. عده ای از فلج شدن فرانسه می گویند و عده ای دیگر از خشونت پلیس و ....
اما برای من که دیروز به لطف اعتصاب و تظاهرات، چند قدمی را با تظاهرکنندگان همراه شدم، اعتصاب، راهپیمایی، اعتراض، فریاد، پلاکارد و البته حضور پلیس معنای دیگری داشت.
برای کاری به مرکز شهر رفته بودم که معمولا تمامی راهپیمایی ها آنجا برگزار می شود. صبح که می رفتم خبری نبود و همه چیز حالت عادی داشت. ظهر هنگام برگشتن، راهپیمایی شروع شده بود و در منطقه ای که مسیر راهپیمایان بود، تردد وسایل نقیله ممنوع بود. نیروهای پلیس در جای جای خیابان مستقر بودند تا در صورت اغتشاش وارد عمل شوند. خبرنگاران به کار خود مشغول بودند و راه پیمایان هم راه خود می رفتند و هرچه خواسته از نیکولا سارکوزی، رئیس جمهور، داشتند، فریاد می کردند. و صد البته که در این بین به سارکوزی بی احترامی نمی کردند ولی نارضایتی خویش را به طور کامل نشان می دادند. چند ساعتی کل تظاهرات طول کشید و در تمام این مدت همه ی مردمی که در حاشیه ی اعتصاب و راهپیمایی بودند، بی آن که واکنش تندی نشان دهند به دنبال راهی بودند تا به کار خویش برسند. نه کسی به کسی تعرضی کرد و نه باتوم پلیس بالا رفت. معترضان اعتراض خویش را فریاد کردند، بی خبران از دلیل اعتراضشان بااطلاع شدند و چند ساعت بعد دوباره همه چیز به حالت عادی برگشت. البته نه همه چیز، سارکوزی باید واکنش نشان دهد و تمامی بخش های خبری راه پیمایی و اعتصاب را پوشش دادند و حالا همه می دانند که کارکنان بخش حمل ونقل چه خواسته ای دارند، دانشجوها چه می خواهند و اصلاح پیشنهادی دولت برای قانون کار چه عواقبی خواهد داشت.
دیروز همه، حتی آنهایی که اعتراضی نداشتند، دست به دست هم دادند تا مشکلی سر راه تظاهرکنندگان نباشد. ماموران تراموا، خط ها را بسته بودند، پلیس هم از تردد وسایل نقیله در کل مسیر جلوگیری می کرد. هیچ تظاهرکننده ای از مسیر تعین شده خارج نشد و البته کسی هم دستگیر نشد تا برای سالها بعد پرونده ای داشته باشد و احتمالا حکم زندان و ....
برای رسیدن به اولین ایستگاهی که در مسیر راهپیمایی نباشد، مدتی با تظاهرکنندگان همراه شدم. عده ای کودکان خود را نیز همراه آورده بودند تا مشق دمکراسی کنند، یاد بگیرند که حق اعتراض دارند و چگونه باید اعتراض کنند. فریاد می زنند، شعار می دانند، دست می زدند، تایید می کردند، راه می رفتند، راه می رفتند و از حقوق، آزادی و سرنوشت خویش دفاع می کردند.
