شما از کجا بادمجان میخرید؟
ساعتسازان چه میدانند
این تنها چشمان تواند که وقت را میسازند
و طرح زمان میریزند...
پیش از آن که دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان
پس از آن که دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریدهبودم
از کار افتادهاند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.
نزار قبانی، ترجمهی موسی بیدج
نبود خیلی چیزها زندگی را سخت میکند. اما، هیچ وقت فکر نمیکردم در نبود این رایانامهی عزیز اینچنین زندگیام فلج شود.
یک بار، شعری از شاعری عرب زبان خواندم که در آن مبنای تاریخش چشمان یارش بود و تاریخ را به سالهای قبل و بعد چشمانش تقسیم میکرد.
حالا، برای من، زندگی به سالهای قبل از یاهو و سالهای بعد از یاهو تقسیم میشود. الان هم که در عصر یخبندان هستیم و فکر میکنم به زودی منقرض خواهیم شد.
آی آنهایی که جان سالم به در خواهید برد، از ما هم یاد کنید!
اواخر آبان ماه، مدارکم از دانشکده برای دانشگاه فرستاده شد تا به طور رسمی فارغ التحصیل شوم.
آن موقع، گفتند حدود یک ماه طول میکشد تا گواهی موقت حاضر شود.
دو هفته است که یک روز در میان به دنبال مدرکم میروم. یک روز سیستم خراب است، روز دیگر بایگانی شلوغ است و این قصه ادامه دارد.
امروز از ساعت نه صبح تا دوازده آنجا بودم، در طول این سه ساعت کار کمتر از ده نفر راه افتاد. یعنی حداکثر ده پرونده از بایگانی بیرون آمد. سرعت کار فوق العاده بود.
خوشبختانه، آقایان روسا در اتاقشان را که هیچ، در ساختمان را قفل کردهبودند و دو نگهبان هم دم در گماشته بودند که مبادا مورچهای وارد حریمشان شود.
واقعا این مدیریت و این رسیدگی آفرین دارد.
نمی دانم به چه امیدی درس خواندم و فکر کردم دانشگاه کمی از جاهای دیگر بهتر است. واقعا حماقت بود.
شرافت ملت ایران
واقعا ملت جالبی هستیم. فکر نمیکنم هیچ جای دنیا، ملتی شبیه ما پیدا شود. از یک طرف، همه دم از دمکراسی و آداب اجتماعی و کوروش و منشورش و ... میزنیم. از آنطرف خودخواهترین، قانون گریزترین و بی مسئولیتترین آدمهایی هستیم که در طول تاریخ در اجتماعی جمع شدهاند وهنوز آن اجتماع به حیاتش ادامه میدهد.
این همه ترین که پشت سرهم ردیف کردم، فکر نمیکنم، بتوان موردی برای نقضش پیدا کرد. همهی ما در طول روز، در تاکسی، صف نانوایی، توی بقالی، دانشگاه، مطب دکتر و هزار جای دیگر که کسی دیگری را ببینیم، سخنرانی پرآب و تابی دربارهی ملت ایران و خون آریایی و گرانی سکه و نان و دلار ایراد میکنیم. اگر اهل رادیوهای بیگانه باشیم، هر روز، صدای چند تن از این ملت شریف را میشنویم که دربارهی هرچیزی نظر میدهند.
حالا، همین مردم، اگر مغازهدار باشند، چند تا کارتن و صندلی شکسته جلوی مغازهشان در خیابان میگذارند تا مبادا کسی پارک کند و دید مغازهشان گرفتهشود یا مشتری مخصوصشان بدون جای پارک بماند.
همین مردم، در لاین سرعت با چنان سرعتی حرکت میکنند که مادربزرگ خدابیامرزم با عصا تندتر راه میرفت.
همین ملت، تو را پشت چراغ میگذارند و خودشان چراغ قرمز را رد میکنند.
همین ملت، از ساعت سه به مردم وقت میدهند، ولی زودتر ازساعت پنج به محل کارشان نمیآیند.
همین ملت، هزار تا کار میکند و آخرش غر میزند که چرا چنینیم و چنانیم.
امروز، با کلی معطلی، بالاخره، جای پارکی پیدا کردم و با کلی زحمت ماشینم را جا دادم. آقای بقال بدو از مغازه بیرون آمده که خانم پارک نکن، جلوی مغازه را میگیری. میگویم جلوی پارکینگ یا تابلوی توقف ممنوع که نیست. راه باریکی را که از باغچهی کنار پیادهرو جدا کرده و سنگ گذاشتهاست نشانم میدهد ومیگوید مشتری از اینجا رد میشود. عجله دارم، دیرم شدهاست. با بی حوصلگی سری تکان میدهم و میگویم حق ندارد مانع پارک کردن من شود. صدایش را میبرد بالا که رفتارت را درست کن، گفتم اینجا پارک نکن.
تجربه نشان دادهاست، با این ملت شریف، تن صدای بالا بهتر جواب میدهد. تجربه را عملی کردم. گفتم در این مملکت هرکسی به خودش اجازه میدهد برای بقیه خط و نشان بکشد. انگار خیلی به آقا برخورد و گفت چه ربطی به مملکت دارد؟ و سریع پرید توی مغازهاش.
دلم میخواست وقت داشتم و به او حالی میکردم ربطش به مملکت چیست. وقتی قانون قوی و محکم و منطقی باشد و ابزار و ضمانت اجرا داشتهباشد، کسی به خودش اجازه نمیدهد، حریم عمومی را خصوصی کند و نگذارد مثلا کسی جلوی در مغازه یا کنار دیوار خانهاش پارک کند.
سر چهارراه جهان کودک، یک موتوری چراغ قرمز را رد کرد و از پشت به ماشینم زد و فرار کرد. چهار تا پلیس راهنمایی رانندگی توی چهارراه حضور داشتند. نیم ساعتی از ظهر میگذشت و خیابان شلوغ بود. عابری چند متری هم دنبال موتوری دوید ولی به او نرسید.
یکی از همان چهار تا افسر پلیس آمد و گفت خانم این هم از بدشانسی شما بود. توی دلم گفت کمی از آن به شانس بدم برمیگردد که چرا باید اینجا زندگی کنم. فکر میکنم قسمت زیادش به نترسیدن مردم از شما برگردد.
امروز، از شرافت مردم ایران اوردوز شدم!
این روزها، بدجوری، از همه چیز دل کندهام. روزی، ایران همه چیزم بود. بار آخری که راهی فرودگاه بودم، علیرضا عصار میخواند که وطن تمام سهم ما از دنیاست.
آن روز، دل دل میکردم بروم بمانم، یا بروم برگردم. انگار، فال بگیرم. این را که شنیدم با خودم گفتم حتما برمیگردم.
اما، امروز که نه مدتهاست با خودم میگویم کاش آن روز عصار چیزی نمیخواند!
این جدایی نادر از سیمین بدجوری آینهی زندگی ماست. آنقدردور و بر سیمین میبینم که شک میکنم به وجود جایی به نام وطن و حسی به نام وطنپرستی!
این سیمینها بچههای همین آب و خاکاند. غریبه نیستند. از همین آب و هوا جان گرفتهاند. و حالا،این خاک ریشههایشان را خشک کردهاست. حالا، دست و پا میزنند تا جایی برای نفس کشیدن بیایند. حالا، شاخههای نورس، نمیدانند همراه مادر تا ناکجای آسمان بروند یا بمانند روی همین خاک تا شاید روزی به آنها هم جان بدهد.
این روزها، دلم تنگ همهی سیمینهایی است که رفتهاند یا چمدان میبندند و ته دل آرزو میکنم، حالا که میروند کسی در گوششان نخواند وطن یعنی سهم ما از دنیا.
ما، سالها پیش دینمان را به این وطن ادا کردیم. کودکی ما جایی میان پناهگاه و کلاس درس گم شد. همیشه، ترس امتحان داشتیم، همیشه، ترس مقبول بودن داشتیم. با همهی کودکیمان میدانستیم باید درخشید، باید اول شد و کسی در گوش ما نخواند که به گلهای کنار جاده هم نگاهی بکنیم. همین که زندهایم، یعنی هستیم و این کافی است. کسی به ما نگفت زندگی مسابقهی دوی سرعت نیست. اما، از همان بچگی میدانستیم سهم ما از این دنیا مسابقهی دوی سرعت با مانع است.
کودکی کرده و نکرده، درد پیری گرفتیم. آن همه مانع و آن همه شتاب برای اول شدن، برای برنده شدن، برای هزار چیز خواسته و ناخواسته شدن پیرمان کرد.
حالا، آن همه سیمینی که میروند، دینشان را به این خاک ادا کردهاند. خوب دویدهاند، خوب بودهاند و خوب پیر شدهاند. حالا، با همین اندک رمق میخواهند خودشان را به گوشهای بکشند و حتی منتظر نمیمانند ببینند حالا وطن برایشان چه خواهد کرد!
خوشحالم که در نسلی به دنیا آمدم که اینگونه سریع و بی چشمداشت، در همان کودکی، بی آن که بدانی قاعدهی بازی چیست، کارمان را برای وطن کردیم. حالا، دنبال سهممان از این دنیا هستیم!
دست من، دست ما خالی است، کسی سهم ما را ندیدهاست؟
دیروز، با دوستی که ایرانی نیست و چند ماهی هم بیشتر از آمدنش به اینجا نمیگذرد در تجریش قدم میزدیم. میگفت تجریش خانهی دوم اوست و واقعا هم اغراق نمیکرد. کوچه پس کوچه و مغازههایی را میشناخت که تا به حال ندیدهبودم. از بین چیزهایی که من از تجریش میشناختم فقط سمنو را امتحان نکردهبود،که آن هم دیروز انجام شد و خیلی هم خوشش آمد.
این دوست، تا چند ماه دیگر از ایران میرود و با این که عاشق تجریش و خیلی چیزهای دیگر ایران، به خصوص نان بربری داغ، شدهاست، ولی میلی به ماندن یا دوباره برگشتن ندارد.
این دوست، از هجده سالگی، به کشورهای مختلف سفر کردهاست و مدتی هم در هرکدام اقامت داشتهاست. این ده سال آخر را هم به خاطر شغل همسرش در هند و چین گذراندهاست. یک بار از او پرسیدم بین این سه کشور کدام یک برایت خوشآیندتر بود. چین را برای زندگی مناسبتر دیدهبود و بین هند و ایران شک داشت کدام از دیگری بهتر است.
هند را در سالهایی از سر گذراندهبود که جوانتر بود. هند ارزانتر بود و میتوانستند همه جور امکانات برای خودشان فراهم کنند. این دوست فرانسوی از این که در آغاز زندگی مشترک، خانهای بزرگ، چند خدمه و راننده داشتهاست خوشحال بود و میگفت در هیچ جایی جز هند این اتفاق نمیافتاد و علت آن هم فقط ارزانی هند است.
کمی بعدتر، گذارشان به چین میافتد. آنجا، با سه بچه، خانهای نه خیلی بزرگ، ولی بزرگتر از استانداردهای فرانسه، داشتند و یک نفر خدمه. به راننده احتیاجی نبود، چون وسایل حمل و نقل عمومی کارآمد بودهاست.
البته میل به آشناکردن بچهها با فرهنگ فرانسه این دوست وفرزندانش را به فرانسه کشاندهبود و حالا سر از ایران درآوردهاند.
جز تهران جایی را ندیدهاست. شیراز و اصفهان را از روی کتابهای جهانگردی میشناسد و میگوید زندگی چیزی بیشتر از سفر به شیراز و اصفهان است. زندگی در ایران گرانتر از فرانسه و سختتر از هند است. نه آنقدر ارزان است که بتوان سختیهای محیط اطراف را با داشتن چند خدمه و راننده هموار کرد و نه آنقدر امکانات هست که بشود از خیر خدمه گذشت.
تجربهی خوبی از اتوبوس و تاکسی ندارد. با این که در همان محدودهی تجریش از این دو وسیله استفاده کردهاست، ولی، خوب رفتار ... مردم برایش غیرقابل تحمل است. نگاههای مردم، نباید بگویم کدام جنس، برایش غیرقابل تحمل است. او سنگینی نگاه را هم بر خود و هم بر دیگران زنان حس میکند و میگوید در هند این نگاه مال مردان طبقات پایین اجتماع بود.
حالا، این دوست میرود و من فکر میکنم چه چیزی در این خاک هست که همه از آن فرار میکنند. میدانم خیلی از افراد میمانند، ولی باور کنیم همان خیلیها هم از سر چاره نماندهاند. دلم برای این خاک میسوزد. دلم برای خودم، برای ما میسوزد. دل یک سیر دل خوش میخواهد، همین و بس!
خاطره
امروز درست دوازده سال از یک اتفاق میگذرد. وقتی به دوازده سال پیش نگاه میکنم، میبینم آن موقع اصلا فکر نمیکردم حضور یک نفر آنقدر مفید باشد که همهی خاطرهها را از بین ببرد.
نمیدانم، شاید گاهی نبودن یا نرسیدن خاطرهی شیرینتری باشد، تا بودن و رسیدن و پاک شدن همهی خاطرهها و آرزوها.
راستی، دیروز، باران همهی فکرهای ذهنم را شست.
بعضی حرفها بیآن که بخواهی جایی در ذهنت ثبت میشوند و سر فرصت خودشان را جلوی پیشانیات میرسانند؛آن جا که فکرت را میخوانی.
بعضی وقتها وقتی کاری را انجام میدهی یا حرفی را به کسی میگویی، فکر نمیکنی شاید روزی برای خودت هم پیش بیاید.
چندوقت پیش، یکی از این دوستان وبلاگی از مرگ پدربزرگش ناراحت بود که دست بر قضا درست روز تولد او هم اتفاق افتادهبود و برایش نوشتم این هم دلیلی بر این که او از دیگران به پدربزرگ نزدیکتر بودهاست. میدانی، فقط چیزی برای تسلی و دلداری! حالا، فردا روز تولد من است و پدرم آنژیو دارد و آنژیو برایش خطر دارد و ....
سال گذشته کتابم در انتشارات رسش مجوز گرفتهبود و زیر چاپ بود. همان موقع، مصاحبهای از نویسندهای جوان خواندم که متاسفانه، عمر پدرش کفاف ندادهبود تا کتابش را ببیند. همانموقع، ته دل گفتم خدا را شکر که بابا کتابم را میبیند. کمی بعد، مجبور شدم کتاب را از رسش بگیرم و حالا جایی روی میز کارم و دفتر نشر مرکز سرگردان است. جایی به مذاق آنها خوش نمیآید، جایی را میترسند به مذاق آن دیگریها خوش نیاید و من هم دیگر حوصلهام نمیرود تا آن پوشهی صورتی را بردارم و غلطها را درست کنم و کتاب را تحویل بدهم.
لحظهای که نوشتهی نویسندهی جوان را میخواندم یادم نمیرود. انگار از تنم جدا بودم، از ورودی اتاق نشیمن خودم را میبینم که روی کاناپه دراز کشیدهام، همشهری داستان دستم است و سیبی را گاز میزنم. حتی آن وقت هم انگار این ناظر بیرونی را دیدم.
چند وقت پیش، دوستی خوابی را که چند روز پیش از فوت همسرش دیدهبود، برایم تعریف کرد. چند شب پیش، همان خواب را دیدم. این یکی را مطمئن هستم و دوست دارم فقط فکر و خیال باشد. همان که اسمش را فشار عصبی میگذارند.
ولش کن! باران میبارد و من عاشق بارانم! باران غبار پشت پنجره را میشوید، آن طرفی را میگویم که با این پنجرههای کشویی دست آدم به آنها نمیرسد! سرم را از پنجره بیرون میبرم، جایی در سرم احتیاج به شستن دارد!
مزاحم تلفنی
چند روزی است که از شنیدن صدای زنگ تلفن همراهم وحشت میکنم. دیگر خداخدا میکنم پیامکی برایم نیاید.
پدر یکی از همکلاسیهای دانشگاهم، بعد از رفتن دخترش از ایران، فرصت را غنیمت شمردهاست و گوشی دخترک را برداشته و ....
نمیدانم نفر چندم در این صف طولانی هستم، شاید اولی، ولی میدانم آخری نیستم.
روز اول، فکر کردم دخترک از کانادا بازگشتهاست، گوشی را که برداشتم و فهمیدم پدرش است و قصد مزاحمت دارد، خواهش کردم به احترام دوستی بین من و دخترش، دست از این کار بردارد. پشت سر هم زنگ زد، چهار روز با انواع پیامکهای عاشقانه و تهدیدآمیز زندگیام را جهنم کرد.
فکر کردم شکایت کنم. برای شکایت به سند تلفن نیاز بود و سند هم در گاوصندوق محل کار همسرم. ناچار ماجرا را برایش تعریف کردم. فکر کرد شکایت کار به جایی نمیبرد و اگر خودش تلفن را جواب بدهد، مردک دست از این کاربرمیدارد. سه، چهار روزی هم همسرم درگیر ماجرا شد.
خود او که روز اول میگفت من ماجرا را بزرگ کردهام و مسئلهای نیست و نباید عصبی شد، دیشب با آرامبخش خوابید و به این نتیجه رسید یا از راه قانونی ماجرا را پیگیری کنیم یا همان میانبرهای معروف وکارآمد.
با پیگیری از طریق مخابرات یک هفته شمارهی مردک قطع میشود. آن میانبرهای معروف و کارآمد هم هزینهبر است. اما، فکر کردیم، در نهایت، به انسانی دیوانه میرسیم که به هر علتی دیگر آبروی خود و خانوادهاش برایش مهم نیست. آدمی که یا واقعا دچار مشکلات روحی و روانی است یا تمارض میکند، در آخر، به کیفر واقعی کارش نمیرسد. چون دادگاه هم از ما خواهدخواست که رضایت بدهیم و مردک دیوانه را رها میکند.
یک هفتهای قرار است تمام راههای احتمالی را بررسی کنیم.
اما، چیزی که این بین برای خودم جالب بود، احساسم نسبت یه این مسئله و این آدم بود. واقعا، فکر میکنم نه میتوانم به همین راحتی، بی هیچ کیفری، رهایش کنم و نه حتی این مجازات قطع تلفن برایش کافی است. میدانم قیاس درستی نیست.ولی یک آن، خودم را جای افرادی گذاشتم که فردی از خانوادهشان توسط شخص دیگری کشتهشدهاست و حالا فکر میکنند اعدام تنها تسلای دلشان است.
با مجازات اعدام موافق نیستم، ولی هنوز گشنگی نکشیدهام تا عاشقی از یادم برود!
نظرات ()
